شمس الدين احمد
55
خزائن الملوك ( فارسى )
به تينى و يونانيان سوقوسيس بضم سين مهمله و سكون واو و ضم قاف و واو دوم ساكن و كسر سين مهمله و سكون تحتانى و سين مهملهء ثالث خوانند و اطبا اين نوع را نسبت نوعين سابق زبونترين پندارند و موجب وى احتراق خون فاسد دانند چهارم آنكه بثور سياه ذى خشكريشه در جفن ظهور نمايد و سبب حدوث اين نوع مادهء سوداوى متعفن باشد و اين را خزفى گويند و بدترين از اقسام ثلثهء مذكوره نوشتهاند و يونانيان اين قسم را طونحسيس بطاى مهمله و واو و نون و حاى مهمله و سينين مهملتين كه فىمابين آنها تحتانيست مىخوانند و در جمله اقسام مذكوره دمعه لازم باشد برده بفتح موحده و سكون راى مهمله و دال مهملهء مفتوحه و هاى موقوفه عبارت از رطوبت غليظهء بلغميه است كه اكثر در ظاهر پلك بالا و گاهى در باطن آن مجتمع شده متحجر گردد و شكلا و لونا و صلابة مانا به تگرگ يعنى ژاله كه بتازى برده گويند مىباشد لهذا بدين اسم موسوم شده و از آنكه مادهء علت مذكوره از كيفيت حريفهء لذاعه خالى نباشد عند الاشتداد بايلام موضع پردازد و در حين ازدياد حدت و اشتداد كيفيت بسببى از اسباب خارجى بود يا داخلى بخارش گرايد و عليل بخاريدن آن لذت يابد صلابة الاجفان صلابت در لغت بمعنى سخت شدن چيزيست و اجفان جمع جفن و مرض مذكور آنست كه حركت پلك در انفتاح و تغميض بدشوارى باشد و وجع و حمرت پيدا بود و بتازى جساوة گويند و گذشت سلاق بضم سين مهمله و فتح لام مع الالف و قاف در عرف اطبا سطبر و غليظ و سرخ شدن پلك چشمست خاصه كنارهاى وى كه از مادهء غليظهء رديهء اكّالهء بورقيه ظهور يابد لهذا خارش از لوازم ويست و چون مزمن شود و در تدارك مهلتى رود مژگان بريزد و كنارهء پلك كه بتازى اشفار الاجفان و منابت الاهداب گويند متقرح شود و رفتهرفته فساد آن به چشم نيز سرايت كند و حدوث اين مرض در اكثر امر عقب رمد بباعث نكوشيدن به تدبير آن صورت بندد قمل الاجفان قمل بفتح قاف و سكون ميم و لام به فارسى شپش گويند و سپش كه در مژگان افتد سه گونه بود يكى آنكه نهايت خرد و سپيد در بن مژگان پديد آيد و آن را بتازى صبيان گويند دوم آنكه بزرگ اغبر و مائل بسمرت باشد و آن را قمقام بفتح قاف و سكون ميم و فتح قاف دوم مع الالف و ميم ثانى نامند و قمل نيز سوم آنكه مادهء وى غليظتر و پايها پديد بود و آن را قرده گويند و بالجمله ؟ ؟ ؟ مادهء اين مرض رطوبت عفنهء بلغميه بود كه طبيعت وى را بنا بر كراهيت عفونت و وسخيت پس از نضج بناحيهء جلد و بسوى بن مو دفع كند و رطوبت خواه فضلى و فاسد بود خواه صالح هرگاه حرارت غريزى يا غريبى در وى تصرف كند صلاحيت حيات و افاضهء نفس حسب استعداد خود بهم مىرساند و از مبدأ فياض معا حيات و نفسى كه لياقت آن داشته باشد